|
سلام حیدربابا داغلار باشی دوماندی گونلریمیز بیربیریندن یاماندی بیربیریزدن آیریلمایین آماندی یاخچی لیغی الیمیزدن آلیب لار یاخچی بیزی یامان گونه سالیب لار یاشاسین تورک اوغلونون عشق آراباسی
استاد شهریار
-------------------------------------------------------------------------
یادش بخیر. پروازمون از فرودگاه امام خمینی به سمت فرودگاه دبی بود که حدود دوساعت طول کشید خیلی جالب بود آخه پرواز خارجی با هواپیمایی تابان که برای خطوط هوایی داخلی هم استفاده نمیشد انجام شد و کلی کیف کردیم . آخه تا ده کیلومتر مونده به دبی رو ما زمینی رفتیم .خلاصه فقط واسه اینکه درب ورودیه فرودگاه بین المللی دبی کوچیک بودُ و ما نمیتونستیم زینجارو زمینی بریمُ هواپیما مجبور شد که از روی دیوار فرودگاه بپره تا وارد فرودگاه بشه .تا وارد شدیم کمک خلبان گفت که هوای شهر دبی هم اکنون ۵۵ درجه بالای صفر هستش . منکه باور نکردم ولی تا دره هواپیما باز شد چنان باد گرمی به من خورد که تا دو ساعت به حاله خودم نبودم نمیدونم کی منو چطور برد تو هتل .تارسیدم دوش بگیرم دیدم آب داغه داغه. مجبور شدم که دریچه وانه حمام رو ببندم تا آب توش بمونه خنک بشه. بیچاره شدم و از اونجایی که تنها رفته بودم اطاق سینگل گرفته بودم که کاملا در راحتی تمام و کمال باشم هیچ کس نبود مه منو از این حال خارج کنه. بعد از دو سه ساعت رفتم تو لابی هتل و لیدر کلی برنامه داد که هرکی جاهای تفریحی رو میخواد بره به من بگه تا من کاراشو انجام بدم. جای شما خالی منم از تمام فرصتی که داشتم نهایت استفادرو کردم و با چند نفر از بچه های تو آشنا شدم و کلی جاهارو با اونا گشتم و لذت بردم.
تور صحرا
یه لندکروز اومد از هتل منو برداشت و برد به صحراهای اطراف دبی تو راه چند نفر هم به جمع ما ملحق شدن و تا وارد تپه شن های روان شدیم دیدم که حدود ۲۰ تا تویوتا لندکروز دیگه همه منتظر هستن تا همه با هم باشیم تا راه افتادن راننده کلی مانور داد و همه ما که تو ماشین بودیم کلی بالا و پایین میشدیم وای چه کیفی داشت همه از خنده داشتیم میمردیم بعد از ۱۰ دقیقه بعد همه که حالشون بد شده بود یه جایی وسط صحرا نگه داشتن و کلی بزن و برقص کردیم و با هم میخوندیم که بیا با هم بریم سفر دبی دبی بعد رفتیم توی یه جایی که اسمشو گذاشته بودن خیمه که همش از چادر پوشیده شده بود و خیلی هم بزرگ بود اونجا بود که دیدم یه نفر با یه هیکل بزرگ اومد وسط و شروع کرد به خوندن اونجا بود که فهمیدم این همون علیرضا آقاسی پسر خدابیامرز آقاسی هستش خیلی بد میخوند من که خوشم نیومد اون که رفت یه دختره با لباس اصیل عربی اومد وسط و شروع کرد به رقصیدن با چوب و شمشیر و عصا. کلی رقصید ولی خسته نمیشد بعدش هم که همه گشنه شده بودن و از اونجایی که وقت شام بود به ما یه نوع غذای عربی دادن که ترکیبی بود از گوشت کباب شده با فلفل و یک بشقاب برنج زرد که اسم غذاشون بود مندی |